جای پای او
q ديشب؛
از سوي افق تكسواري آمد.
تكسواري كه به سر داشت كلاهي سرسبز.
و لباسش،
زير باران شبانگاهي خيس.
مشعلي داشت به كف،
سايه اش روي خيابان جاري!
چشمهايش آبي،
و چو شبنم زيبا…
q ديشب؛
از سوي افق تكسواري آمد،
دستهايش روشن،
صورتش ساده و شفاف چو آب،
يك بغل عطر بهشتي به بغل داشت
و يك شاخه ي طوبي
كه به اندازه ي لبخند خدا زيبا بود.
در صميميت زيباي نگاهش ديدم،
وسعت پرطپش فردا را.
q ديشب؛
از سوي افق تكسواري آمد،
بوسه ايي از لب باران برداشت
و به باغ دل ما؛
آب تبسم پاشيد.
روي زين ابديت بنشست،
و زما اوج گرفت
رفت تا آنسوي شب
آه…
جاي پاهايش هنوز
روي امشب باقي است.
۳/اسفند/۷۰
